کونول
افسانه ی عشق هم دروغ است در فلسفه مثل کشک و دوغ است قلبی که خدا برای خود ساخت مثل اتوبان پر٬شلوغ است ابراز علاقه گوش معشوق تکراری و مسخره چو بوق است چه مونگل و ساده ماندی ای دل پیچاندن یک نفر نبوغ است در عصر علوم و ارتباطات بازیچه ی حس ما بلوغ است شغلیست به روز و پر طرفدار افسوس برای آن حقوق است روز مادر مبارک مادر برای سپاس گفتنت چیزی نمی توان نوشت مگر سپاس دوست دارمت ای خدا !سنگ صبور است چنین سنگ شده؟ دل من از چه برین سنگ٬ دلش تنگ شده؟ دل شکستن و زنو ساختن عشق جدید بازی نسل جدید است که فرهنگ شده مین قوجاق گوللر اچیرسن یاغیشین دانه لرینن یاشا گوللر قوجاقیندا٬ یاشا دردانه له رینن آنامین اللرینه تای الیمی یاخشی توتورسان فیکیرین زولفینی نازاد سوزیوین شانه له رینن بئله سس سیز نه یانیرسان عزیزیم عشقین اُودوندا یارادیب عشقیله الله٬ سنی پروانه لرینن نیه لالینده سه سینده اشیدیب آنلایا بیلدون ؟ نه صفالی یاشییرسان هامی دیوانه له رینن عطیرین هاردااونودوم؟گوله بنزه ر منه اوستاد منی ده عاشق ادیبسن دولو پیمانه له رینن با رفتن تو زمانه تکرار گرفت دستان خزان امان ز گلزار گرفت هر خا ک نشین خاک پایت اینجا فردوس برین خود به انکار گرفت غایب شده ٬پشت ابر ها چون رفتی آری ٬دل آسمان دگربار گرفت این زلزله ها گلایه از دوری توست آرام جهان چگونه بی یار گرفت چون دوری تو بدید نرگس جانا بر دوش خودش زمانه را بار گرفت اندازه ی تنگی دل ما و شماست هر فاصله ای که نور آمار گرفت رفتید بفهمیم که عاشق باشیم با رفتن تو که درس ایثار گرفت ؟! اکنون دل ما برای تو در تپش است بمبی که میان سینه ها کار گرفت عشق تو برای هر نفس صد جان را از دست امان رند و هشیار گرفت هر قدر ز دوریت بگویم بس نیست افسوس ٬زبان شعر انگار گرفت مثل سیبی در آب و خیالی در خواب یک به یک می چینم گل افکارم را دست من جور دگر می فهمد تب دنیایم را شور من باتپش پنجره ها شهر وحدت شده با حنجره ها که سخن می گوید؟ با خورشید ،با درخت و با گل! راز این گفته نهان می ماند وخدا از لب باران شعری ،بر زمین می خواند (زندگی لای گل داوودی به تجلی باقیست ) کاش باور بکنیم ،لرزش دست تربرگ به هنگام قنوت رعشه ی عرش به هنگام اذان کاش در خاطرمان گلی از عشق بروید آبی و چو سروی زیبا ،قد اندیشه مان سر بکشد تا به خدا راستی تا خورشید جای دوری هم نیست در دل انسانها مهربانی کم نیست ..... رها کنید گذارید که دریا بشوم راحت از غل و غش کینه دنیا بشوم بگذارید گذر از همه دنیا بکنم پیله را باز رها کرده و زیبا بشوم مگر از طایفه ی دشمن جانم شده اید دوست دارید درین بتکده بینا بشوم در به در درپی یک گمشده ای شاید من بروم در پی خود یکشبه پیدا بشوم شاید از روی پلی رد شوم اما این بار دل به دریا بزنم دختر سارا بشوم قاصدک فرض محال است که بی جان باشد این دروغ است که گل ،خالی از ایمان باشد نبض دارد تن خاکی زمین، می دانم سادگی جلوه ای از زلف پریشان باشد سهم ما لقمه ی نانیست ز دستان خدا لقمه ی چرب شما، قسمت سیران باشد ساده می سوزم و با درد هم اغوشم من کاش بازار ریا یکسره ویران باشد گام برداشته از خویش چنان می گذرم گوییا خسته ای از درد گریزان باشد پیله ام پاره مکن پروانه می خواهم شوم تاابد محکوم این پروا نمی خواهم شوم دست بردار از سرم کندی تو بال و پر من من به خردی مانده ام پیرانه می خواهم شوم خسته ام از کوری لاینحل چشمانتان می گریزم از شما آواره می خواهم شوم من میان سیل عشاقان چو موری کوچکم زیر پای صف کشان جان داده می خواهم شوم همچو حلاجان میان آتش عشق و وفا پای دار عاشقی سرداده می خواهم شوم درپی لیلای خود آوارگی خواهم کشید همچو مجنونی دگر افسانه می خواهم شوم طبع من بر شیوه ی این عاقلان هرگز مباد در بیابانی خفا دیوانه می خواهم شوم یا چو عشاقی فدا پرپر زهجرت ای خدا از تعلق های دون بیگانه می خواهم شوم بقچه ی نوری به دستم موج شوقی در درون دست دردست صبا آزاده می خواهم شوم من سرشتم آب و خاک و قدمتم از آدم است قد خمیده از جهانی رانده می خواهم شوم
![]()
| Design By : Pars Skin |


